X
تبلیغات
هه‌واروو عه‌شقی

«یادگار» کودک 13 ساله‌ای است که بیشترین درآمد ماهیانه خانواده‌اش 45 هزار و 500 تومان یارانه مادرش است.

به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، دوران زندگی بشر فرصتی است برای ایفای نقش انسانی و اجتماعی و مجموعه رفتار و کردار انسان در این فرصت اندک، علاوه بر ایجاد تحول در زندگی شخصی خود او، عامل بروز تحولاتی در جامعه نیز خواهد شد.  

در چند‌ ماه اخیر به‌واسطه برخی سوء‌مدیریت‌ها از یک طرف و فشارهای خارجی از سوی دیگر، زندگی مردم با فشارهای گاه و ‌بی‌گاهی همراه شده است.

در این میان هستند خانواده‌های بی‌بضاعتی که زیر این همه فشار کمر خم‌کرده و امیدهای آن‌ها برای حل‌شدن مشکلات، به‌واسطه دعوا‌های برخی مسئولان که دلیلی جز بی‌مسئولیتی برای آن نمی‌توان متصور بود در حال رنگ باختن است. دعوا‌های عده‌ای مغرور که هیچ توصیه و نصیحت خیرخواهانه‌ای نه می‌تواند پرده گوش‌شان را به لرزه درآورد و نه صفحه وجدان‌شان را.

می‌خواهم همه داستان زندگی «یادگار» را که چند خطی بیشتر نیست برای کسانی نقل‌کنم که می‌دانند فرصت‌گذرایی که در اختیارشان است برای کاستن از دردهای «یادگار»ها است.

غربی‌ترین نقطه استان کرمانشاه شهر بسیار کوچک و زیبای «نودشه» در 150 کیلومتری مرکز استان است که کمتر از 5 هزار نفر جمعیت دارد و در یکی از محقر‌ترین خانه‌های این شهر خانواده‌ای سه‌نفره (حسین، شمسی و یادگار) زندگی می‌کنند.

«یادگار» کودک 13 ساله این خانواده است، او هیچ‌کس نیست! نه خودش شناسنامه دارد نه پدرش و چون شناسنامه ندارد مدرسه نرفته، دفترچه بیمه ندارد و یارانه هم نمی‌گیرد،.

پدر یادگار قبل از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به عراق رفته و بعد از انقلاب به ایران اسلامی بازگشته و چون اقدام به گرفتن شناسنامه نکرده، به پسرش هم شناسنامه تعلق نمی‌گیرد.

تنها اسباب بازی‌اش تفنگ شکسته‌ای است، بیشترین درآمد ماهیانه خانواده، 45 هزار و 500 تومان یارانه مادرش است؛ اما خوشبختانه پدر «یادگار» چند‌شغله است! البته این پدر چند‌شغله با آن پدر‌های چند‌شغله‌ای که ما می‌شناسیم خیلی فرق دارد، خادم مسجد کوچکی است که می‌گویند بنای آن به‌صدر اسلام باز می‌گردد و با حقوق ماهیانه 400 هزار ریال، ماه‌هایی هم که بخت با او یار شود و چند نفری بیشتر مسافر سرای باقی شوند شغل بعدی‌اش که نظافت غسال‌خانه سنتی مسجد باشد چند هزار تومانی نصیبش می‌کند که به زخم‌های زندگی‌ بزند.

جنگ حمالان برای بار را هر‌چند این روزها «حسین» بیشتر اوقات به‌علت بالا‌رفتن سنش به دیگران می‌بازد، اما بالاخره حمالی یکی از شغل‌های دیگرش به ‌حساب می‌آید، آبیاری باغ‌های مردم در تابستان هم از شغل‌های دیگر پدر «یادگار» است و وضعیت خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند مناسب نیست.

گزارش : فرید کریمی

+ نوشته شده توسط یاسر خالدی زاد در سه شنبه هفدهم بهمن 1391 و ساعت 16:33 |

چرا از من فرار می کنید و دوستم ندارید؟ من هم روزی مثل همه شما زیبا بودم، فقط خواستم ریاضی و فارسی و علوم کلاس چهارم را یاد  بگیرم که چهره ام عوض شد.

چهره ام عوض شده اما هنوز کودکم مثل همه شماها، پس چرا با من بازی نمی کنید؟ چون مدرسه ما مثل شما شوفاژ نداشت؟ چون ما مجبوریم تا آخر عمر بهای درس خواندن در منطقه محروم را بپردازیم؟

می خواهید بدانید چقدر سختی کشیدم؟ یاداوری خاطرات تلخ همیشه سخت است، اما باید گفت تا از یاد نرود. باید گفت شاید تکرار نشود.

کلاس ما همیشه 45 نفره است، اما آن روز هشت نفر غایب بودند، خوش به حالشان، بعد هی بگویید غیبت بد است، خوب آنهایی که نیامدند نسوختند .

بخاری خاموش بود، اینجا زمستانها خیلی سرد می شود، مستخدم که آمد روشنش کند ....

جسته و گریخته به یاد دارم تلاش معلم را برای بیرون بردن آن هیولا که از دهانش آتش بیرون می زد، همه ترسیده بودیم، راه فرار نبود، یک نفر دو نفر نبودیم که راحت از کلاس فرار کنیم،تصورش را بکنید 37 نفر بین دود و آتش فریاد می کشیدند و دنبال راه نجات بودند که چیزی جز دیوار و درهای بسته نصیبمان نشد و وای داغ شدیم و داغ شدیم و گرما آنقدر زیاد بود که سوخت دستهایی که ساعتی قبل مداد را نگه داشته بود و چهره ای که ساعتی قبل خنده به اجرا می گذاشت و پاهایی که خودش ما را به این جهنم آورد .

یادش هم که می افتم درد در تنم رخنه می کند. بگذارید ادامه ندهم، فقط این را برایتان بگویم که ما بخاری می خواستیم که گرم شویم و کلاس درسمان صدای چق چق لرزیدن دندان به روی هم ندهد، نخواستیم این گرما آنقدر زیاد باشد که پوستمان سرخ شود و درد بگیرد و دکترها می گویند می افتد این پوست آخرش...

حالا چند روزی هست که بیمارستانیم، مادرم نمی گذارد آینه را نگاه کنم، حتما خیلی وحشتناکم که وقتی برای رفع خستگی به بخش های دیگر می روم همه رویشان را بر می گردانند، بچه های دیگر هم نزدیکم نمی آیند، دوست دارم بگویم از من نترسید، این زخم فقط مال من است، اگر شما توی مدرسه هایتان از این بخاری ها نداشته باشید که شبیه من نمی شوید.

دکترها و پرستارها که صدای پایشان نزدیک می شود یعنی باید زخم های صورت و تنم را کنترل کنند و پانسمان ها عوض شود، این لحظه ها را دوست ندارم چون دردش عذاب آور است، یک خانم پرستار  مهربان وقتی گریه می کنم تند تند یادم می اندازد که اگر نگذارم زخم هایم خوب شود تمام عمر بدشکل می مانم.

نه که گریه کنم نه، چون من که گریه کنم مادر هم گریه می کند، پرستار هم گاهی، پس باید قوی باشم فقط بالشم را محکم فشار می دهم شاید مجبور نباشم تمام عمر زشت زندگی کنم.

گاهی مردها و زن های غریبه را می بینم که با گل سراغم می آیند، یا کتاب قصه می آورند، می خندم و تشکر می کنم اما حرفهایی می زنند که من سر در نمی آورم، مادرم می گوید این حرفها به درد من نمی خورد و دیگر فایده ای به حال من ندارد.

چند تایی از دوستان دیگرم هم اینجا پیش من هستند، آن ها هم هر روز درد دارند و جیغ می زنند و دلتنگ عروسک هایشان هستند، اما از "سیران"  خبر ندارم، می گفتند حالش خوب نیست اما مادرم می گوید او را در جای بهتری نگه می دارند و دردش خوب شده است.

من و "سیران" توی یک نیمکت می نشستیم همیشه، آه نیکمت! دوست ندارم دیگر به آن کلاس و نیمکت ها برگردم، یعنی چه حرفهایی میزنم ها، مگر چیزی هم مانده از کلاس درس؟

دنیای من محدود شده این روزها به همین تخت و اتاق و بیمارستان، به حرفهایی که از هیچکدامشان سر در نمی آورم، مثلا به نظر شما درصد سوختگی یعنی چه؟ اینکه یکی 50 درصد سوختگی دارد؟

گاهی تلویزیون از آذربایجان می گوید و از پیران شهر و از شین آباد، شاید فکر کنید دوست داریم معروف باشیم، نه! من صورت صاف و دستهای سالمم را بیشتر دوست داشتم.

من نه استیضاح بلدم، نه می دانم تقصیر به گردن کیست، نه از انواع بخاری نفتی و گازی و شوفاژ چیزی می دانم، فقط می دانم سوختگی درد دارد  و حق آدم های بی گناه نیست.

درد خودم یادم می رود وقتی پدرم هر شب مجبور است در این سرمای از صفر گذشته از بیمارستان تا خانه برگردد.

... ما دانش آموزان کلاس چهارم دبستان انقلاب شین آباد هستیم. درسمان تا سر "شین" ماند و آتش را به عنوان اولین کلمه ای که شین دارد یاد گرفتیم، آن هم یاد گرفتنی که تا عمر داریم از خاطرمان نرود.

نه این کلاس دیگر کلاس می شود، نه "سیران" بر می گردد و نه درد سوختگی از خاطر دختر بچه ها می رود، نه رنج خانواده ها تمامی دارد و نه این داستان سوختگی های پروانه ها!

پروانه های ظریف که گناهشان این است که محروم اند شاید، که صدایشان به جایی نمی رسد تا امکانات برای خود شان دست و پا کنند.

تا در ایران مدرن امروز هنوز بخاری نفتی کلاس های درس را گرم می کند، فارس و آذربایجان و گیلان دانش آموز سوخته تحویل جامعه می دهد.

آذربایجان شاید فردا هیمن جا باشد، کنار گوش هرکدام از ما، چهره های سوخته دختران پیران شهری را از خاطر نبریم، حادثه فقط برای دیگران نیست.

این دست های که امروز بین باندها پنهان اند روزی لطیف بودند و حالا تاول را تجربه می کنند و همه این ها به مدد همین سیستم های گرمایشی غیر مجاز است.

مگر چقدر هزینه دارد؟ هزینه دارو و بیمارستان امروز این بچه ها خرج بخاری می شد بهتر نبود؟

اگر هر ایرانی، هر مسئول، هر مقام و وزیر کمی از هزینه های اضافه بکاهد و دختران پیران شهر را از یاد نبرد، شاید بتوان مرگ "سیران" را آخرین فاجعه کرد.

دیر بجنبیم ایران پر می شود از سیران و هم کلاسی هایش......

نوشتار از فاطمه کمانی، خبرنگار ایسنا منطقه کرمانشاه

+ نوشته شده توسط یاسر خالدی زاد در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 و ساعت 16:9 |